ماه در خواب هور

باز امشب، همان شب است وُ
شبِ امشب
همان شب است.
باز انگار چِک‌چِک بی‌قرار هزار ثانیه‌شمار
از نُچ و نال این سقفِ شکسته می‌بارد،
و من باز با خودم از یک خیال دور
هی در گفت‌وشنیدِ شب وُ
مداد و واژه ... پیر می‌شوم.

اینجا همه چیز ... نزدیکِ من است
اما من از همه چیزِ اینجا دورم،
نه من از کسی پرسشِ خاصی دارم
نه پرسشِ پنهانِ کسی از مِن‌ومِنِ مگوی مَن است!
فقط بگو چه رفته، چه می‌رود اینجا
این رود و این بلبل و این سه‌تارِ شکسته را ...؟
بیدادِ گریه یا سه‌گاهِ سکوت!؟

باز امشب، همان شب است وُ
شبِ امشب
همان شب است.
و من با خودم از یک خیالِ دور،
و من با خودم از ترسِ حادثه،
و من با خودم از خودم در خوابِ اضطراب ...!

پنجره‌ها را بسته‌ام
پرده‌ها ... خاموش،
وُرودیِ خانه کلید و همسرم خواب است،
نسیما خواب است، هُدا، هلهله، عروسک و آینه حتی،
حتی گلدانِ تشنه‌ی پاگردِ پلکان ...
که نمی‌دانم آبش داده‌ام یا نه!

از این پهلو به آن پهلو،
خیره به خوابِ شبِ عمیق،
اصلا به یادم نمی‌آید آسمانی که با ما آبی بود
یا کوچه‌ای پیچیده از عطر آزالیا
یا ترانه‌ای ... آرامِ آدمی
یا قراری نیامده
یا نامی که دیگر نیست!

 هی آدمی، ستاره‌ی کوچکِ بادآورد!
تا کی کنارِ حوصله باز با خیالِ گریه بیداری؟

بی‌خواب و خسته باز ...
باز امشب، همان شب است وُ
شبِ امشب
همان شب است.