مارپیچ

یک نفر در کوچه دارد داد می‌زند:
نانِ خشکی
بخاری کُهنه
آلومینیوم
صندلی شکسته خریداریم.

پنجره باز است
از بالا می‌پرسم:
کلمه، حرفِ مُفت، شعار و از این قبیل چیزها هم می‌خَری؟

ساعت سه و هفت دقیقه‌ی مرداد است
برف می‌بارد
ماه آمده بالا
دارد به آفتابِ آلوده طعنه می‌زند.
هوا
بدجوری دَم کرده است
کلمات خواب‌اند
یک عده راست می‌زنند به پنج‌گاهِ بی‌خیال
یک عده چپ می‌زنند از راستِ مایل به کج
یک عده هم خوش‌اند به کیفِ قافیه در خوابِ آب.
هی گنجشککِ اَشی‌مَشی
لبِ بامِ هر خانه‌ای نشستن همین است دیگر!
بابو، بابو، بابونه‌هاش
پََرپَرِ گُم
گُم به هواش
هی داداش ... یک هوا یواش!
خیلی وقت است
مزرعه را آب گرفته است
دهقانِ پیر هم
پسر ندارد.
بیا برویم بَم فاتحه بخوانیم
بگو دست از روی دهان‌ام بردارند
می‌خواهم حرف بزنم.
صیاد رفته کنارِ آبِ رُکن‌آباد
قصاب رفته عطرِ آهو بیاورد
آشپز رفته چاقوها را داده
یک شاخه گل سرخ گرفته آورده دارد حافظ می‌خواند.
کسی مقصر نیست
برای رسیدن به میدان آزادی
از شمال بیا
از جنوب بیا
خیابان انقلاب خیلی شلوغ است.
نانِ خشکی، بخاری کهنه، آلومینیوم، صندلیِ شکسته خریداریم!