ما می‌بایست می‌فهمیدیم

ما می‌بایست می‌فهمیدیم
چرا پیش از غروب
تمامِ کبوترانِ کوچکِ بی‌تجربه
از خوابِ‌ کوه گریخته‌اند،
در دامنه‌های مِه‌گرفته انگار
بوی سوختنِ ستاره وُ
صدای تیز‌کردنِ چاقوی کهنه می‌آمد.

آن سالها کسی نمی‌دانست
خوشه‌ی انگور
در فرصتِ کدام پاییزِ نیامده ... شراب خواهد شد!
ما پیاله‌شکستگانِ ترس‌خورده‌ی خاموش
از وحشتِ وزیدنِ باد حتی
به کوچه نمی‌آمدیم.
می‌گفتند تمامِ پنجره‌های رو به رویا را
یکی‌یکی به احتیاط و بهانه بسته‌اند،
همه جا را بوی بَدِ سنگپاره وُ
صدای شکستن گرفته بود.
شنیده بودیم
دیگر هیچ کسی از کلماتِ سوخته
به فهمِ‌ زیارتِ ممنوع‌ترین نامهای آینه نخواهد رسید.
تا شبی که خبر آوردند
کسانی از خوابِ کبوترانِ سَربُریده آمده‌اند
از بالای دامنه‌های مِه‌گرفته گذشته‌اند
رفته‌اند تا برای مردگانِ غمگینِ ما
خبر از رستاخیزِ رویا و ستاره بیاورند.

حالا دیدید!
اشتباه شما همین بود که گمان کرده بودید
ما آوازهای ناشنیده‌ی این بیشه را
به گور خواهیم بُرد!
شما نمی‌دانستید
شبنمِ خُردی که بر خواب نسترن نشسته است
چه ترانه‌ها که از دفترِ سربسته‌ی باران از بَر دارد!