لیلاج

گفت برمی‌گردم،
و رفت،
و همه‌ی پُل‌های پشتِ‌سرش را ویران کرد.

همه می‌دانستند دیگر باز نمی‌گردد،
اما بازگشت
بی‌هیچ پُلی در راه،
او مسیرِ مخفیِ بادها را می‌دانست.

قصه‌گوی پروانه‌ها
برای ما از فهمِ فیل وُ
صبوریِ شتر سخن می‌گفت.
چیزها دیده بود به راه وُ
چیزها شنیده بود به خواب.

او گفت:
اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند!
باید راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند
بعضی هم به دریا نمی‌رسند.
رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!
او گفت:
تنها شغال می‌داند
شهریور فصلِ رسیدنِ انگور است.

ما با هم بودیم
تا ساعتِ یک و سی و دو دقیقه‌ی بامداد
با هم بودیم،
بلند شد، دست آورد، شنلِ مرا گرفت و گفت:
کوروش پسرِ ماندانا و کمبوجیه
پیشاپیشِ چهارصدهزار سربازِ پارسی
به سوی سَدِ سیوَند راه افتاده است.
باید بروم
فقط من مسیرِ مخفیِ بادها را بَلَدم.