لورکا

ماه، اين ماه که موزون از صدای تو می‌بارد،
قافله‌ی کهربا و قرنفل است،
و تو می‌دانستی که فاصله‌ای‌ست از غبار سپيد،
تا ستاره‌ی مضطرب از قيامِ غرناطه بگذرد!

اکنون در اين گشت‌ها، رازها و روياها،
با باروتِ کدام برنوِ بی‌بديل
خرابی ای خرابِ اشربه‌ی اسپانيا!؟
اينجا هراسِ پسين در تشنگی پلنگ
نامهای بسيار ترا در ديسِ برهنه باز می‌آورد.

آه نازنين مقدس! ماه نقره‌فام!
اين پرده‌ی باد است که تعرقِ ترا در مشام پونه نهان می‌کند.
پس، ای ناگزيری فصول
سُم بر سنگسایِ مرمرِ صبح مکوب ای آهو!
اينجا ميان دو سايه در حَوالیِ ماه،
تنها مرغی در گردونه‌ی ذهن ستاره و زيتون
علف بر آشيانه‌ی خويش می‌تَنَد.