لبانه‌ی آب

تابستان است
گويا ديگر کسی از خواب چشمه باز نمی‌آيد.
نه تفاهم ريگزار تفتيده را خواهی ديد
نه جانب آسمانی از هجرت فصول.

تابستان است
پياله‌ی آبی بر سکوی مشرق خانه خواهم نهاد
پرندگانی در اين حوالی بی‌دريا، دل مرا می‌فهمند
و امروز سالياد ستاره‌ای‌ست که مرا از تمامی تنهايی خويش
به در گشودنِ دريچه‌هايی بسيار آموخته بود.
حالا همين که شب از کنار قفسی آهسته می‌گذرد
رگبرگ فانوسکی، بياد مرغ سليمان از باد
سراغ راز رفتن مرا می‌گيرد.

پياله‌ی آبی کنار سکو
سکسکه‌ی پرستوی پريشانی در باد
و پرندگانی ديگر، تشنه به رويای ابری که نخواهد باريد.

تابستان است
هيچ کسی از خواب چشمه باز نمی‌آيد.
ميان ماهی مرده و مراثی دريا، دی چه تفاوت؟!