لا

همین که باز
از همهمه‌ی نان و سکوت و مُدارا به خانه برمی‌گردیم
خیال می‌کنیم در و دیوار و سایه‌ها خاموشند،
اما کافی‌ست کمی دقت کنیم
یک نوع دقتِ بی‌هیچ اشاره به هرچه هست،
بعد می‌بینی
در و دیوار و سایه و سکوت
آهسته و پنهان از پریشانیِ تو می‌پرسند.
می‌پرسند باز که خسته و کلافه و بی‌تکلیف ...!
پس تو مگر اهل این ...؟

اصلا به شما چه که من بی‌چراغ!

هی بوده‌های بی‌دلیل
حقایقِ‌ سختِ دشوارِ‌ ناروا
دوستتان ندارم!