لامحال

دلم می‌خواست کسی در حوالیِ احوال من نبود،
دلم برای خواندنِ همان آواز قدیمی تنگ است.

من از پلک گشوده‌ی این پنجره‌ها می‌ترسم
باید بروم جائی دور
باید جائی دور بروم
دیگر نه مولوی را دوست می‌دارم و نه حوصله‌ی حافظ را ...
تنها به کوچه می‌نگرم
عده‌ئی مغموم از کوچه‌ی مشرف به پسین می‌گذرند
رخت‌هاشان تاریک
چشمهاشان خیس
اما من دلشان را از این پیشتر، جائی دور دیده بودم.