قمار بر سرِ قصيده‌

قمار بر سرِ قصيده‌ای
که بعدها غزل از آب درآمد

من
تنها پرستارِ بامداد و بنفشه بوده‌ام
ليلاجِ به بارانْ باخته‌ی بی‌خيالی
که از دغدغه‌ی درياهای بی‌شماری گذشته است.

آيا همه‌ی حقيقت همين است؟
آيا واژهْ‌بازِ بزرگِ سپيده‌دَم
سرانجام
چراغی به کوچه‌ی وحشت‌نشينِ ما خواهد آورد؟

همه‌ی اين حرف‌ها
هيچ کدام از منِ به بارانْ باخته‌ی بی‌خيال نبوده است.
فروغ مقصر است
دختر درياهای دور مقصر است
دخترِ درياهای دور ... که خيلی شاعر بود
آمده بود
روی ماسه‌های مه‌آلود نوشته بود
مهم نيست
(چراغ را می‌گويم!)
می‌خواهد بياورد، می‌خواهد نياورد
تو که از بلوغِ بامداد به فهمِ بنفشه رسيده‌ای
ديگر چه باختن به باد و
چه بُردن از باران!