قطار

 غروب است
غروبِ پنجمِ فروردین
ما در حوالیِ ایستگاهِ دوری در اهوازیم
می‌گویند سرِ ساعتِ سه‌ونیمِ بعدازظهر
قطاری از اینجا خواهد گذشت.
ولی غروب است
اعرابِ اهلِ اینجا را دوست می‌دارم
بوی ریحان رازیانه می‌دهند.
نخل‌های سوخته‌ی آن دورها را باد نمی‌فهمد
چه شرجیِ بی‌آزارِ عجیبی ...!

برادر بزرگترم می‌گوید
ما خیلی مراقبِ ماه و ترانه و کارون بودیم
ناهید وقتی که بچه بود
از هر چه بالای سرمان می‌گذشت، می‌ترسید!
اعتماد ما به همین طاق‌های شکسته بود
که حالا این همه آسمان را دوست می‌داریم.

خیلی ممنون
چمدانم سنگین نیست!

عطرِ حواسِ آب آمده بود
تمامِ‌ گریبانِ کهنه‌ی تشنگی را گرفته بود.
پابه‌پا ... از سرِ انتظار قدم می‌زدیم
آسمان ... آبیِ مایل به رنگِ خودش می‌نمود،
پس چرا من این همه دلتنگم؟
پدرم خانه را فروخته بود
فقط پیشِ پایش را می‌دید
خانواده می‌گوید هی بی‌جهت گریه می‌کند.
داشت دیر می‌شد
یکی گفت: یعنی وُلک نمی‌دانستید شما؟
چمدانم سنگین بود
نشستم،
قطار رفته بود!