قصیده‌ی غزل‌گریزِ مدارا

در هیابانگِ بی‌دلیلِ این همه دلقک
دانایان
به کنجِ کتاب وُ
خلوتِ خاموشِ خود پناه برده‌اند.
راه گریزی از غم نان و
نقابِ این قصیده نیست.
تنها تنبوره‌زنانِ خسته‌ی ری می‌دانند
که در گسستِ آدمی از اعتمادِ آدمی
دیگر کسی به نَقلِ هر قولِ معلقی
قسم نخواهد خورد.

اینجا
حوصله‌ی منِ صبور نیز
از سنگینیِ سکوتِ شما سررفته است.
باید کسی بیاید و
از خواب‌های حضرت او
غزلی تازه از تکلمِ اتفاق بیاورد.