قصیده‌ای تابناک در مدحِ بی‌دریغِ زغال‌اَخته

نه آلبالویِ تَندِ هندی
نه خُرمایِ شورِ شمال
تنها طعمِ غلیظِ تو ... تو میوه‌ی دانایی
زغال‌اَخته‌ی مقدسِ من!
چرا شاعرانِ جهان
از خوابِ گندم و سیب
به هیچ درکِ روشنی از رازهای تو نمی‌رسند؟

نه سیب سرخ وُ
نه گندمِ حَوّا،
سهمِ استعاره‌ی تبعید
همیشه از غارتِ قافیه به تنگ می‌آید.

دریغا جهانِ جَفَنگ!
آیا عدالت
نامِ مستعارِ چیزی نزدیک به خاربُنانِ زرشک است؟

دیگر هیچ راهی باقی نمانده است
ما متحد خواهیم شد
به خیابان‌ها خواهیم ریخت
و در سکوتی خردمندانه
تنها تو را تماشا خواهیم کرد
تو میوه‌ی ممنوعه
زغال‌اَخته‌ی مقدسِ من!