قصه ی آخر شب

یکی بود
یکی نبود
روزی روزگاری دور
حوالی ِ همین آب و نان ِ همیشه
عده ای آدمی
با مشق و تمرین و ترانه
به مدرسه ی روستای ما آمدند.

روز اول
اول روز بود
و روز ِ اول بود
معلم ما لهجه داشت
لهجه ای شبیه ِ عبور باد از پیراهن ِ علف.

گفت:
الف، هرگز نقطه نداشته است
اما ب ... یک نقطه ی روشن دارد
و نقطه گاهی می تواند
سرآغاز ِ یک خط ِ بی دلیل باشد
یک خط ِ خاص،
دنیا پُر از خط های ِ بی پایان است.

و ما یاد گرفته ایم
آی با کلاه
اول ِ هزار واژه می آید.
و ما از هزار واژه
به یک واژه رسیده ایم،
اما گفتنش سخت است
نوشتنش سخت است
خواندنش سخت است.

تا یک روز ِ عجیب
که آن اتفاق ِ عجیب افتاد
معلم ِ از تبعید آمده ی ما
پای تخته سیاه نوشت:مار
و گفت این مار است.
همه از الف تا آخر دنیا خندیدیم.
عده ای از میان ِ ما
به چنبره ی لغزان ِ مار اشاره کردند.

حق با آن ها بود.
مار
مار نیست
ولی مار
مار است.