فارنهايت ۱۳۴

هزار بارِ دوباره باز
اگر دو دستِ بی‌چشم و رویِ خويش را
در غُسل تيغ وُ
بِسملِ بی‌قَسَم بشويی
باز آواز آن قناری سربُريده را
از آسمانِ همين پاييزِ پَربسته خواهی شنيد.

نه چشم‌های مرا ببند
نه گوش‌های خود را بگير!

ما فراموشمان نمی‌شود
از آن سلسلهْ صد
سلسلهْ سی
سلسلهْ چار
هنوز دو صندلی
در جمع کانون و کنارِ ما خالی‌ست،
هنوز اتوبوسی با شانه‌ی کجش بر کشاله‌ی کوه
حيرانِ همان حادثه از حول و ولای ماست.

ما يادمان نمی‌رود:
"صدا می‌آيد امشب از پُشت‌بَندِ ری"
از سردخانه‌های جهان
از خواب‌های ما
از خرابه‌های شما.

ما نويسنده‌ايم عالی جناب!
صد سلسلهْ صد
سلسلهْ سی
سلسلهْ چار،
نازلی، محمد، پوينده، پی بُرانِ دار،
پُل می‌زنيم از ری به شهريار.

(پس تو
هی مُرده به خاواران، به خوابِ ری
سينهْ‌درانِ دی
شرحه شرحه‌ی من
نایِ بُريده‌ی نی
کی ...؟)
پس کی خندانِ هر سه‌شنبه
باز به خانه باز خواهی گشت!؟