عمیق، آرام، و تا اَبَد

سرمایه‌ی تمامِ این سال‌های من،
همین دو سه ترانه‌ی ساده‌ای‌ست
که در بی‌خیالیِ بعضی فرصت‌ها،
از حضرتِ حافظ ربوده‌ام.
فروغ می‌داند
من وصیتِ کوتاهم را
پیشِ کدام کلماتِ گُنگِ بی‌معنی،
به امانت گذاشته‌ام.
دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده است.
دیگر مزاحمِ اوقاتِ صبح و غروبِ پنج‌شنبه‌ها نخواهم شد.
دلم می‌خواهد سرم را بگذارم
بروم یک جای دور،
بگیرم یادم برود اسمم چیست،
اما شاعرم،
چه کنم؟!
امروز یکشنبه است،
امروز یکشنبه، بیست و هفتم آبان است.
مقابل کندویِ کلماتِ بی‌معنیِ خودم نشسته‌ام،
لبریزِ شیرم،
پستانِ رسیده‌ی نورم،
رازدارِ مَردم‌ام.
زود است که بمیرم.
فروغ رفته وصیتِ واژه‌هایم را
از پرده‌دارِ دریا پس گرفته است.