صندوقِ پستیِ پایین کوچه

دارند آواز می‌خوانند،
بنفشه‌های نظرکرده
راه افتاده دارند می‌روند دامنه‌های دارآباد.

کمی بوی باران
کمی بوی خاک
و بعد
خوابِ نَمی از خنکایِ پسین
و بعد
کلماتِ ساده‌ای از سینِ هر سفر،
و من
که دست می‌کشم بر سَحُوریِ سنگ،
و گریه می‌کنم در غیابِ تو.

پس چرا نمی‌خوانی عیسایِ آب‌های دریاگذر!
بوی گلوی عرق‌کرده‌ی تو را دوست می‌دارم
بوی خویِ خالصِ لیمو، قرینه، غَش،
هی قاف و غینِ عطش!