شما ملتفت نبودید

حواستان جای دیگری
رو به راهِ دورِ بی‌ماه و منزل بود،
که من همین نزدیکِ نَفَس‌های زندگی
به درگاهِ دبستان و دلهره پیر شدم.
تا کی نوشتنِ مشق‌های دیگران با من است؟!
هی خط می‌خورم
باز بامدادان از خوابِ آن همه نقطه
دوباره سرِ سطرِ سکوت بازمی‌گردم.
هی گرسنه، گول‌خورده‌ی خواب‌های پابه‌دو!
برو پای تخته‌سیاهِ پُرسوالِ ترانه و تقسیم،
بنویس از تقسیم آن همه ترانه،‌
تنها شنیدنش با شب و گریه‌هایش با ماست.

یادت بخیر معلمِ سالِ آخرِ دبستانِ پُشتِ بُرج!
چرا آن سالها
نام هر کسی را که بر دیوارِ دبستانِ دریا می‌نوشتیم
دیگر از شفای روشنِ رویا به خانه بازنمی‌آمد؟
رازِ رفتنِ معلم‌های ما به جانبِ دریا چه بود؟
چرا چیزی از گفت‌و‌گوی ستاره با ما نمی‌گفتند؟

چه دوستانِ خوبی از دستِ گریه
به دریا دادیم!

بندِ کفشم گره خورده است
یک لحظه می‌نشینم،
گرهِ کورِ بعضی کلمات
حتما حکمتی دارد.
صبر می‌کنم تا باد
سراسیمه از کوچه بگذرد.
زنگِ آخرِ دبستانِ ماه و هلهله ...!
هی معلمِ خوبِ چند فردای نیامده،
گول‌خورده‌ی خواب‌های پابه‌دور!
گرسنه‌ات نیست؟
بیا برویم
دستهایم پُر از کلماتِ برهنه‌اند،
می‌رویم کوکا و ساندویچ می‌خوریم،
بعد هم مشقهایت را خودت بنویس!
مبادا از ترسِ زمستان
آفتاب را به یاد نیاوری!
اول می‌آییم و جمع می‌شویم
بعد بَدی‌ها را از این بادیه منها خواهیم کرد،
ضرب می‌زنیم
آواز می‌خوانیم
و ترانه‌هامان برای همه ...
خودم تقسیم را یادت می‌دهم!
راهِ دورِ بی‌ماه و منزل چرا ...؟