شفا

من مقابلِ باد می‌ایستم
تا تو پیراهن‌ات را عوض کنی.
بادِ سردِ شامگاهی با ماه دشمنی دارد.
من هیچ کاری نکرده‌ام،
تنها به قدرِ تنفسی کوتاه،
حافظِ همین رویاهای رنگ‌پَریده‌ی خودم بوده‌ام،
تنها گاه به اندازه‌ی بازدَمِ شبتابی،
حافظِ همین شیرازه‌ی دشوار زندگی بوده‌ام.
چرا ساده بودن این همه سخت است.
حقیقتا ... جز آن واژه‌ی شفا
که من از جبرئیلِ شاعران شنیده‌ام،
دیگر چه دارد این جهان،
که ویرگولِ کوچکی حتی ...!
ویرگولِ کوچکی!