شانزده

سرانجام باورت می‌کنند
بايد اين کوچه‌نشينانِ ساده بدانند
که جُرمِ باد ... ربودن بافه‌های رويا نبوده است.

گريه نکن ری‌را
راهمان دور و دلمان کنار همين گريستن است.
دوباره اردی‌بهشت به ديدنت می‌آيم.

خبر تازه‌ای ندارم
فقط چند صباحِ پيشتر
دو سه سايه که از کوچه‌ی پائين می‌گذشتند
روسری‌های رنگين بسياری با خود آورده بودند
ساز و دُهل می‌زدند
اما کسی مرا نمی‌شناخت.

راهمان دور و دلمان کنار همين گريستن است
خدا را چه ديده‌ای ری‌را!
شايد آنقدر بارانِ بنفشه باريد
که قليلی شاعر از پیِ گُلِ نی
آمدند، رفتند دنبال چراغ و آينه
شمعدانی، عسل، حلقه‌ی نقره و قرآن کريم.

حيرت‌آور است ری‌را!
حالا هرکه از روبرو بيايد
بی‌تعارف صدايش می‌کنيم بفرما!
امروز مسافر ما هم به خانه برمی‌گردد.