شاليزارها و شبنمِ سحرگاهی

می‌خواهند خسته‌ام کنند.
می‌خواهند از خودم خسته‌ام کنند.
می‌گويند شنيدنِ شب از جانبِ اشياء،
غير ممکن است.
می‌گويند شنيدنِ شب از غروبِ واژه،
سنگين است.
می‌گويند ما با تکلمِ بعضی حروفِ تو مشکل داريم!

(اول کمی سکوت کردم،
طَرَف باور کرده بود که دارم به احتمالِ حادثه می‌انديشم.)

گفتم بله البته حرف "پ" زَبَر دارد،
"هـ" ... همان هایِ دو چشمِ بی ... بوده است هست.
هستِ استِ الف،
رو ندارد، سايه ندارد، سکون ندارد.
لامِ خسته را با واوِ بسته بايد خواند!
می‌خواهند خسته‌ام کنند
می‌خواهند از خودم خسته‌ام کنند
می‌گويند اين همه اِعْراب برای چيست
اين همه نقطه، اين همه ويرگول، اين همه واژه
برای چيست؟
می‌گويند آنجا: هفتم آذر
تو با مُردگانِ بسياری گفت و گو کرده‌ای
می‌گويند اينجا: عصرِ آن سه‌شنبه‌ی روشن
تو از براندازیِ بادها
به خودْسوزی باران رسيده بودی.

شما از کدام سنگ سخن می‌گوييد
از کدام شکستن، از کدام آينه ...؟
کدام آينه از سنگِ قضا به شکستن رسيده است
که تو در بُراده‌ی خارا به خوابِ خوش؟
تو خسته‌ای پسر!
يک لحظه از احتمالِ گُم‌شدن بترس،
از گور، از طناب، از تشنگی بترس!

(دارم می‌روم سمتِ شعرِ وارطانِ شاملو، اما قبل از غروب
به خانه باز خواهم گشت. شبِ پيش يک نفر زنگ زد گفت:
همين روزها بالاخره خفه‌ات می‌کنيم!)

و من هيچ نگفتم.
تمامِ اين مدتِ معلومِ بی‌جهت
من آنجا بودم.
هفتم آذرماه،
عصرِ عزيزِ سه‌شنبه،
سياهیِ صبح،
بُراده‌ی خارا،
و خواب ...
خوابِ مُردگانی که از دريا گذشته بودند.