شاعر

پاریابِ بی‌پایانِ گندم وُ
واژه بود،
قانع به یکی پاره‌نانِ بی‌مُحتسب،
که شرافتِ شب‌نشینیِ خویش را
به سپیده‌دمِ دروغینِ هیچ دَجالی نفروخت.
او
فروخفته‌ی خسته‌ای
چشم به راهِ بیداریِ بزرگ.
او
شاعرِ حوالیِ قلهکِ قدیم
با قدم‌های قطره‌وار هر غروب‌اش در پیش،
تنها نظر به غیبتِ غم‌انگیزِ دریا داشت.
او
نیمی سکوت و نیمی اشاره‌ی هوش،
میمِ خمیده‌ی رندانِ می‌فروش.