سی

از چشمی به ديگر چشم
من
حس مردد مرگ را
پلکی پريده از يقينِ خويش نمی‌بينم.

من خو گرفته‌ام
تنها به يکی کلام،
که آن همه نيز
پوشيده خواهمش داشت.

از هيچ به هيچ،
خضوع ياس
خاکستر خشمی‌ست از امداد مردگان.
آه گول بزرگ!
ای آزمون‌گر گران!
از نام آب بدر آمديم و
در ذات خاره خليديم،
از چشمی به ديگر چشم،
به خواستن اگر می‌آيی
سنگ‌پاره از کف ابلهان بگير،
که چراغ اين شام را
در وصف هيچ حکايتی
روشن نکرده‌اند.