سکوت، فراموشی و آرامش

تنها محض خاطر تو، به تو می‌گویم
خواهانِ خاکستر این سمندری اگر
در بادهای رو به شمال و بر بام گریه تماشایم کن!
من با هزار چشم تشنه از بی‌تابیِ تماشا،
بدهکارِ شبِ آسمانی پر ستاره‌ام.

خدای را به قول شاملو ... خدای را
ای نیامده از رازِ رفتنم!
بی‌تو در باد گریستنِ من مرهمی‌ست
که هیچ نشانیش بی‌زخم آشنا
در خوابِ هجرتِ حافظ ندیده‌اید!

خدای را ای نیامده از راز رفتنم!
پس کی آن دقیقه موعود
مرا به دعوتِ دریا خواهد برد!؟

اینجا در پیچ پیراهنِ آسمان، سِتْر از ستاره و
کفنی از نرگسِ نیلوفری دارم.
و در بادهای رو به شمال و
بر بام گریه‌ها که بنگری،
رو به قبله‌ی دریا
هزار قبیله‌ی مفقود از پی من برهنه می‌آیند.

خدای را ای به لامکان آن واژه‌ی ناسروده نشسته!
کو کرامتِ این روزگارِ پَلشت،
که پروانه را به پیله و
نقطه را در خوابِ پرگار نوشت!؟