سه

حالا خبر به خواب مادرانمان می‌برند
ديگر نه جامه‌هاشان را بشوئيد
نه شب را به تفال از ترس گريه سر کنيد
بايد باد بيايد و از عطر پيراهن ما بگذرد
بايد باد بيايد و از مرهم سووشون سخن بگويد
بايد باد بيايد و با ديدگان ما ديده‌بوسی کند
بايد باد بيايد و ... نمی‌دانم آيا سفر
سرآغازِ رازی از وعده‌ی رجعت است؟

نه ری‌را!
فقط آن روز که در غفلتِ شب و روز خويش
خسته از خوابِ مردگان به خانه باز می‌آمديم
نزديکترينِ عزيزانِ ما
در چارچوبِ دری دور پديدار شدند
نگاهمان کردند، رفتند و ديگر باز نيامدند

حالا خبر به خوابِ مادرانمان می‌برند
ديگر اين قمريان مرده در انجماد باد
رويای آشيانه نخواهند ديد!

حالا ساده و بی‌سايه می‌آئيم
همانجا در اندوهِ آدميان از مِه به در می‌شويم
دمی نزديکتر از ارواحِ گمشدگان گريه می‌کنيم
بعد هم باد می‌آيد و ديگر هيچ!