زندگی

پشت ویترینِ پُر غبارِ این مغازه هنوز
دو تا عروسکِ جوانِ بی‌مشتری
سر در گوشِ هم از بغضِ شکسته‌ی دختری می‌گویند
که روزی دور
گریه و گهواره به دوش
با سینی اسپندِ روشنش در دست
از خوابِ فال و دعای دریا آمده بود.

عروسکِ اول کنار آینه بود
عروسکِ دومی در آغوشِ اولی،
انگار یکیشان به آن یکی می‌گفت
دیگر از آن همه پَریخوانِ خیسِ بوسه و تشنگی
هیچ خواستگارِ خسته‌ای
از خوابِ فال و دعای دریا نمی‌آید،
ما بی‌جهت اینجا
هنوز چشم به راهِ شاهزادگانِ شهرزادِ قصه‌گو نشسته‌ایم،
حالا سال‌هاست
که روسری‌های کهنه‌ی این دَکه‌ی پُر غبار
گیسو به دهانِ بی‌چفت و بَستِ این گیره
از حراجِ باد می‌ترسند.

آن سوتر، آنجا
کالسکه‌ی شکسته‌ای آنجاست
که دیگر از سنگفرش کوچه و
تَق‌تَقِ تَسمه‌ی نقره‌پوش
چیزی به یاد نمی‌آورد،
تنها کلاغی بر بند رَختِ ایوانِ روبه‌رو
با آب و تابِ نهنوی بی‌قرارش در باد،
خیال می‌کند
بر سیم پُر نِق‌ونوقِ تلگراف نشسته است.

نه کسی می‌آید
نه کسی می‌رود
تا صبح روز بعد:
آسمان غمگین است،
یک خیابانِ خلوتِ بی‌انتها،
باد و برگ،
چک‌چک آرواره‌های چنار،
و دو تا عروسکِ پیر بی گفت‌وگو
که به تیپای جاروی رفتگر ...!