رعایت رویا و خواب هفتم عطارد

دیروز را دانسته آمدیم
امروز ندانسته عاشقیم
و فردا روز را ... ای رِندِ مانده بر دوراهیِ دریا و دایره
خدا را چه دیده‌ای!

(به کسی چه مربوط!)

می‌روم کتابی بخوانم، هر چه که باشد.
می‌روم از میان همه‌ی نامها
چیزی، چراغی، چیزی شبیه چراغی بیابم.

هی می‌رسم کنار ستاره و باز مقصدم جای دیگری‌ست.

باید به گونه‌ئی از کف هفت دریا و دایره بگذرم
که جای پای مرا توفان و پرگار نبینند،
زور که نیست، نمی‌خواهم این صفوفِ ساکت و مغموم
حروفِ ساده‌ی مرا دریابند، آینه لو می‌رود،‌ ستاره لو می‌رود،
نرگس و هوای ساعتِ سه،
سرودِ مخفی ماه لو می‌رود.

هی می‌رسم کنار دانستگی
اما باز ندانسته عاشقم!
می‌روم کتابی برای گریز از گمان گریه بخوانم،
می‌روم از میان تمام رویاها
رازی، آوازی، رازی شبیه آوازی بیاورم.

هی می‌رسم کنارِ خویش و باز سایه‌سارِ صدای تو جای دیگری‌ست.

زور که نیست، کوتاه بیا دلِ نامسلمانِ منِ خراب!
پنهانگریز قید و قاعده را اختیاری از آبروی آینه نیست،
ترا نیز به انعقاد هر آریِ بی‌دلیل عادت نداده‌اند!