راهِ دورِ کرج

خشايار خواب ديده بود
که از دهانِ گُربه‌ی مصری
ماهِ مُذاب و شبنمِ گُلِ سرخ می‌چکد.

همه ساکت بودند
من گفتم تعبيرِ اين اتفاقِ عجيب
بايد چلچله‌ی گلوبُريده‌ای باشد
که روزی از امام‌زاده طاهر
به آشيانه‌ی نی‌پوشِ همين طاقیِ شکسته باز می‌گردد.

يک نفر که رخسارِ خسته‌اش را
لابه‌لای رويای مُردگان نهان کرده بود
آهسته پرسيد
تو از کجا
به اين مگویِ ناممکن رسيده‌ای؟

(پرنده‌ای آمده بود
رفته بود بالای هزار کاشیِ شکسته
نشسته بود.)

گفتم از ميان ما
تنها او رَدِپای گرگ‌های باران‌ديده را می‌شناخت
تنها او پيراهنِ دريده‌ی کنعان و
کلماتِ کُشته‌ی مرا می‌شناخت
تنها او دسيسه‌ی نادانِ باد و ...

بگذريم ...!
اينجا چقدر چهارشنبه‌ها ظالم است
چقدر سردخانه ساکت است
چقدر سخت است چاه، پيراهن، خشايار،
ماه، گُل سرخ!

و ما
که دوباره از ميانِ خود قرار می‌گذاريم
تا آهسته از آرامشِ لرزانِ اتفاق بگذريم!

ما بايد به حواسِ عجيبِ حادثه عادت کنيم
مبادا باد بفهمد
ما در غيابِ محمد گريه کرده‌ايم.