راهِ دورِ توکا

چه خلوتِ خوشی دارد این گوشه‌ی قشنگ!
باد از عطر علف، بی‌هوش
هوا از عیش آسمان،‌ آبی
و ذهنِ روشن هیزم
که گرمِ گرم ... از خیالِ جنگلِ اَفرا و صنوبر است.

چه بوی خوشی می‌آید از حواشیِ این پونه‌زار!
باید آنجا
آن دوردستِ کمی مانده به رود
باران باشد،
یک جاده‌ی خیسِ نقره‌پوش آنجا
پیچیده‌ی نَم و نی
پُر از نقشِ پایِ پرنده و آهوست.
آنجا بادهای از شمال آمده
دارند رمه‌های سراسیمه‌ی مِه را
به جانبِ دره‌های پنج و نیمِ غروب می‌برند!

"نیما" هم اینجاست
گاه سرفه می‌کند
کنارِ چاله‌ی آتش نشسته است
می‌روم برایش پتویی بیاورم.

تمام راه
پُر از غَش‌غَشِ خنده‌های نور وُ
اشاره‌ی شبنم به شوخیِ باد است،
اطلسی‌های عاقلِ اردی‌بهشت
انگار علاقه‌ی عجیبی
به نامزدبازیِ یکریزِ پروانه‌ها دارند،

چیزهای دیگری هم هست،
پتوی کهنه‌ی "نیما"
بوی خوش دریا و "افسانه" می‌دهد،
جوری خسته و خواب‌آلود می‌گوید:
"ری‌را" و "لادبُن" و چند ستاره‌ی دیگر در راهند،
هر دو به بالای مه‌گرفته‌ی رود نگاه می‌کنیم
از دوردستِ کمی مانده به قوس کوه
صدای خواندنِ یکی دو مرغِ وحشیِ ناشناس می‌آید.

نیمتاجِ بوته‌ی اسفند در آتش وُ
گلیمِ نیمه‌بافِ بابونه بر آب،
بعد ... باران، دریا، نور، شبنم، ماه!
و من که بَدَم می‌آید
این لحظه فقط شاعر باشم.
دوستانِ دورِ جنگلِ صنوبر و اَفرا ... دیر کرده‌اند،
چوبدستِ پیرمرد را برمی‌دارم
راه می‌افتم ...