ده

پَر پَر پَر ... پرنده‌ئی می‌آيد
صاف از مقابل بيد و آلوی پير
می‌رود تا نمی‌دانم آن کجا ...!
شايد آنجا بر شاخه‌های خزانی باد
نُک‌نُکِ بوسه و رضايت رويا لانه کرده است
آنجا ستاره حتما فهميده که بيد هيچ نسبتی با باد بدآيند ندارد
اما پروانگانِ دره‌ی دربند هنوز از روز پيله‌کُشان می‌ترسند
با اين همه ما می‌دانيم
آنجا هنوز کسی در انتظار ماست
خميده و خاموش
چانهِ بر کفِ دست و آرنج بر کمانه‌ی زانو
بانو، چشم‌انتظار ستاره و آهو.