دست خودم نبود

تربیتم نکردند که با کبوترانِ تشنه از آب بگویم
یا با چراغ، از کوچه وُ
یا با چاقوی بی‌سوال،
از تقسیم نان و هوا ...

من به این مواخذه پاسخ نمی‌دهم
من چه می‌دانستم که از کوچه می‌توان
حتی با چراغ و مسافر سخن گفت،
یا چیزی شبیه فردا که نیامده بود.

تربیتم نکردند که از ترس و از سکوت فاصله بگیرم
من به انزوای آدمی در کنج گریه باور آوردم
و حتی به دوری از دیدنِ دریا باور آوردم.

زبانم به حرفِ خوش،‌ عادت نکرده بود
دستِ خودم نبود
ما گریه می‌کردیم و کبوتر می‌گریخت و کسی نمی‌فهمید
دو روز مانده به سوم دی‌ماه
سال ۱۳۵۴ خورشیدی بود
زمستانِ بی‌وجدان از طعنه‌ی لختِ دوپای ما می‌ترسید
و ما از رفتگر بدگمان کوچه می‌ترسیدیم
و کوچه از چراغ، و چراغ از هر مسافری ...
تا باورِ شبی غریب
که تو آمدی و مرا با آسمان و کبوتر آشنا کردی
و ما با سهمِ نان و هوای همسایه آشنا شدیم
پس از آن بود که ما با کوزه‌ی شکسته از آب سخن گفتیم
و بعد مردمان را دیدیم
با پیاله‌های تَرَک‌خورده در دستهاشان
با چشمه‌ی تشنه‌ای در دلهاشان
و بی‌قراریِ رودی که راز بود و رویا بود و بوی دریا می‌داد.
و من تربیتِ هزارساله‌ی سکوت را شکستم
و چشمه چراغی شد
که تنها رود می‌دانست
و کوچه روشن بود، کبوتران آن بالا،
و آسمان چه صاف، چه پاک و چه آبی بود
فقط فاصله‌ای ... کوتاه
که باز ما گریستیم و کبوتر گریخت وُ
دیگر کسی هم نفهمید با چراغ چه کردند و
چاقو چرا ...؟