در دامنه‌های بی‌نشانِ باغی دور

هنوز مُرغ پَربسته‌ای انگار
به خاطر ما می‌خوانْد،
که گلدانِ چینیِ چِلسَوار
از دستِ دختری خَسته بر مزارِ ماه افتاد،
و بعد از آن بود که دیگر ما
تکه‌های شکسته‌ی هیچ ترانه‌ای را به یاد نیاوردیم.
ما پله به پله
از خواب سردابی قدیمی بالا می‌آمدیم،
ما مُردگانِ بزرگ، چهل نفر بودیم
ما مُردگانِ بزرگ
از مزار مشترکِ ماه می‌آمدیم،
تمام کوچه از بوی کافور و چلواری سپید آکنده بود
می‌گفتند سینه‌ریزِ ستارگانِ دوردست
در آغاز همان شبِ‌ پَربسته بُریده است.
ما باور نکرده بودیم
ما می‌دانستیم در پیچه‌ی پنهانِ روسری‌هامان
هزار علامتِ آشنا از احتمالِ علاقه پیداست،
و پیدا بود،
از همان بگومگوی غافلِ بی‌فردا
پیدا بود که استکانِ سردِ قَضا تَرَک خواهد خورد.

حالا هزار سالِ تمام است
که گلدانِ چینیِ چلسَوار شکسته است
حالا هزار سالِ تمام است
که هر وقت دوباره آوازِ مرغِ پَربسته‌ای می‌آید
من گمان می‌کنم باز مادرم
خوابِ آن نجات‌دهنده‌ی بینا را به فالِ گریه گرفته است.