داستان بلند ری‌را در واپسین شبِ آن هزاره‌ی رویا

روزی روزگاری دور، در خواب عاطفه
رازی از آواز علف با من بود.
من اگر می‌گفتم آب!
روسریِ کوچکِ ابری بر کلاله‌ی کوه
کبود مایل به خاکستری می‌شد.
من اگر به آینه می‌گفتم این معنی فانوس و کنایه کافی نیست
می‌رفت و برایم تمام انعکاسِ ماه را از شبِ غَرناطه می‌آورد.
می‌رفت و دقیقه‌ئی از ساعت پنج عصر
پیراهنِ لورکا را بر بام پریانِ پرده‌پوش می‌افراشت،
و بعد از غروب هر پنج‌شنبه‌ی انتظار ... می‌دانست
می‌دانست که تخیلِ استعاره و پندار پرگار
پُر از ولوله‌ی واژگان دوایر و دریاست.
و باز می‌آمد و آوازی برای اسبِ توما می‌خواند
توما بوی هجرتِ مصرعی در خوابِ رباعی می‌داد
توما دختری از نژادِ تنفس واژه و
قبیلهِ نقره فامِ اترک بود.