دارالخَفا

نمی‌شود!
شَوَد‌ها دارد اين نَمِ نی
نمی‌شود ميانِ اين همه تارا
از تکلمِ او گذشت.
نمی‌شود ميانِ اين همه عزادارِ دريا به ساحل رسيد.
و نمی‌شود ميانِ اين همه ساحل‌نشينِ خسته نشست و عزادارِ دريا نبود.
هر شب و هر بامداد و هر هميشه همين است.
هی پريانِ پشيمان، پريانِ پشيمان!
اول خواستم با زبانِ آب آوازتان داده باشم،
ديدم به دارالخَفا ...
نمی‌شود از اين همه شَوَدهای شعله‌ور گذشت.
شيونِ شادمانی است
اين به هر شب و هر بامداد و هر هميشه‌ی هی!
عجيب است،
ما ... در آخرين ابتدایِ عجيبی زندگی می‌کنيم.
نترسيدن خيلی سخت است.
پَری به عينِ عزا و آدمی به عينِ عزا،
به تایِ تازيانه‌ی کی، تاکی؟