خانه و جهان

عصرهای عجیب
عصرهای عجالتا ...
عصرهای آسوده‌ی بی‌سوال
عصرهای ساکتِ یعنی چه این کوچه، این چراغ،
یعنی چه این هوا، حوصله، گفت‌وگو!

پنجره‌ها، بسته،
مغازه‌ها، تعطیل،
مردمان، خاموش!
فقط انگار عده‌ای بی‌آب و آینه می‌آیند
پیاده و پنهان از پیچ کوچه می‌گذرند
می‌روند رو به جهت‌های بی‌دلیل.

من در خانه قدم می‌زنم
سیگار می‌کشم
و هی رو به همان جهت‌های بی‌دلیل نگاه می‌کنم.
سنجاق‌سری کهنه بر پیشخوانِ آینه،
پیاله‌ی آبی بر ایوانِ آذرماه،
چتری شکسته در گنجه‌ی قدیمی،
و یک جفت کفش زنانه در پاگردِ پله‌ها،

فقط باد می‌آید،
بالشِ خاموشِ گریه
از عطرِ غایبِ تو غمگین است.
پس کلید این گنجه را کجا جا نهاده‌ام
چرا این همه خسته از رفتن و
بی‌قرارِ همین چه‌کنم‌های بی‌چراغ ...؟

دیگر هیچ ترانه‌ای به یادم نمی‌آید،
باید بروم
مشق‌های شبِ جریمه‌ی ما
سنگین است،
کوچه پیدا
کبوتر پیدا
آسمان ... پیدا نیست!

بر دیوار مشرف به دره‌ای دور ... نوشته‌اند:
"۵=۲+۲ به کسی چه مربوط!"

باد می‌آید
دستمالی با چند نقطه‌ی سپید
در سایه‌روشنِ خیس جاده تکان می‌خورد،
باد، بند رختِ کهنه را بُریده است،
من در خانه‌ام
قدم می‌زنم
سیگار می‌کشم
و هی رو به جهت‌های بی‌دلیل نگاه می‌کنم.

عصرهای عجیب
عصرهای عجالتا ...
عصرهای آسوده‌ی بی‌سوال،
کلید، گنجه، چتر، چلواری سپید،
یکی دو سطر ترانه و
چند نقطه‌چینِ ترسیده ...!
انگار قرار است عده‌ای آشنا
از دامنه‌های دور از دستِ گریه بیایند،
پیاله‌های شکسته، کبوتر، کلمه
تشنگی، و نمی‌دانم اصلا ...
باید برویم
اینجا از ما سوال می‌شود:
وقتی که سیب از درخت می‌افتد
چرا سیب از درخت افتاده است!؟

چقدر تنها و تشنه‌ام!

عصرهای عجیب
عصرهای عجالتا
عصرهای آسوده‌ی بی‌سوال
و ماه، ماهِ زودرسِ این آسمان عجیب!

چطور تمامت کنم ای ترانه‌ی بی‌قرار!؟
دارد صبح می‌شود
صدای گشودنِ کرکره‌ها،
عبور آدمیان،
صدای حیرتِ سلام،
و من که کُنج این خانه هنوز
از عصرِ آب و آینه سخن می‌گویم:
سیب که از درخت می‌افتد
فقط علامتِ روشنِ چیزی رسیدن است
بیا ... این هم کلید و آواز آینه،
بردارید، بروید چترهاتان را بیاورید،
به زودی باران خواهد آمد!