حسِ خوش‌وَرا

چه احوالِ خوشی دارد این پسینِ بی‌پایان،
جای پای پروانه
بر پیشانیِ خیسِ نسترن پیداست،
برقِ عجیبی می‌زند این قوسِ آب،
انگار من از حواسِ روشنِ بابونه
با بوی خاک آشناترم.
می‌فهمم این بنفشه‌ی خواب‌آلود
چرا از آفتابِ آسوده بهانه می‌گیرد،
فقط سکوت
بُهتِ لطیف علف
سراپرده‌های باد
حسِ خوش‌وَرا،
و راه ... که نه معلومِ رفتن است وُ
نه پیدای آمدن!