حالا هی بگو

نی از نوشتن، خسته و
نایِ بُريده
از اين تيغِ ترانه‌کُش!

چه کنم؟
ماندم و داغ ديدم
ماندم و پير شدنِ حنيف را نديدم
پير شدنِ امير، پرويز، پروانه را نديدم
پير شدن سعيد و ستاره را نديدم.

(عجيب است، اَبر آمد و دنيا را باران گرفت و ما نفهميديم
کی تشنگی نشست و چراغ شکست و کَفَنِ کلمات را
کدام کهنه‌کار ... در گرانیِ گريه‌ها ربود.)

حالا خيلی وقت است ديگر
نی از بی‌چرايیِ تيغ بُريده و
ترانه از ترسِ هر مگو.

حالا هی بگو!