جنوب شرقیِ شهر

امشب آیا او خواهد آمد؟
امشب آیا او
راه را به مسافرانِ زنجیرنشینِ شب
نشان خواهد داد؟

مادرم می‌گوید وقتی شما
همه شبیهِ یکی شقایقِ سوخته
از دشنامِ داس و هراسِ باد می‌گذرید،
دیگر چه فرق می‌کند
کلماتِ کشته‌ی تو را کجا جست‌وجو کنم؟

میانِ این همه مزار
سرانجام روزی
رَدِ بی‌خط و خوابِ تو را نیز باز خواهم یافت.

مادرم می‌گوید
ما از بلاهتِ بی‌تقصیرِ ترس‌خوردگان خواهیم گذشت
تشنگانِ بی‌تفاوت را
به دلیلِ دور ماندن از دریا خواهیم بخشید
تو هم سرانجام به خانه باز خواهی گشت.

من به خانه باز خواهم گشت
پایینِ پنجره
عطر گریه‌های تو را بو خواهم کرد
پیراهنِ کهن‌سال پدر را خواهم پوشید
و سر بر بالینِ مَرامِ تو
به شفایِ روشنِ چلچله خواهم رسید،
این معجزه‌ی واژه‌های مجروحِ من است:
بعد از بَدْرالهَراسِ اَبی‌لَهَب
دیگر اینجا
دندانِ کسی نخواهد شکست،
زیرا سنگ هم از صبوریِ تو
به فهمِ روشنِ آینه رسیده است.