جادو

او وقتِ روح خويش، دمی را به دريا وديعه خواهم نهاد،
آن دم که توفان به ترانه‌ی خويش، انعکاس تولد است
من از مزار هزار آسمان صبور
آستين گريه را بر ديدگان جهان خواهم افشاند.

نه پياده‌ی پندار اين سفرهايم، نه مَعْبرِ پيامبری بی‌نام،
تنها چون پنجه به جانب شما می‌گشايم
ستارگانِ هزار آسمان از کف من فواره می‌زنند.

پس با من از آن مرارت مزمن سخن مگوی،
من از وقتِ روح خويش
دمی را به دريا وديعه خواهم نهاد.