جاده در دستِ تعمیر است

چه چشم‌اندازِ روشنی!
خانه‌ها
کوچه‌ها
باغ‌ها
آدمی
هوا،
و شب ... که با شتابِ عجیبی
از احتمالِ سپیده‌دَم گریخته است.

شترهای پیر
با کوله‌بارِ نان و نوشابه و توتون
از راهِ دَرکه
رو به امتداد اِوین می‌روند.
رسیده نرسیده به گردوبُنانِ پیر
می‌ایستند
بو می‌کشند
و باز پایین‌تر از چراغِ احتیاط
انگار
بوته‌های خزانیِ زابل را به یاد می‌آورند.

پیادگانِ بعد از پُل
خسته‌اند
مجبورند
بی‌طاقت‌اند
می‌دَوَند ...
اتوبوسِ خطِ بی‌پایانِ سَحَرگاهی
سنگین از هُرمِ خواب و دهان و هلاهل است،
نه عطرِ بُخارا
نه حُله‌ی چین
فقط راهِ نَخ‌نمایِ ابریشم است
که از سه‌راهیِ تجریش
می‌رود می‌رسد به بازارِ طناب‌فروشانِ ری.

شترها از فرازِ پُل می‌گذرند
ساربانِ هَرات
به ساعت‌اش نگاه می‌کند
بلبلِ بالایِ دیوارِ اِوین
خاموش است،
دو گربه از پی هم
حواس‌شان جایِ دیگری‌ست.

دردی مرموز
میان دو کتفِ خسته‌ام خواب رفته است
ابر، آسمان، دره، دورترها
و شیئی
و ترس
همه چیز ... نشخوار می‌کند
شتر نشخوار می‌کند
آدمی نشخوار می‌کند
نشخوار
نشخوار
نشخوار می‌کند
و جهان
خورده‌های خود را در خوابِ زمان
بالا می‌آورد
وَ رود
پایین‌دستِ پُل
از بوی جویِ مولیان لبریز است:
قوطی‌ها
نایلون‌ها
بطری‌ها
زباله‌ها
و جِنینی مُرده لای دو سنگ
که رو به جنوبی‌ترین گورستانِ جهان
خیره مانده است.

ساربان و شترها
هفت نفر بودند،
هر هفت نفر
رضاشاه را دیده بودند
هر هفت نفر
محمدرضا شاه را دیده بودند
هر هفت نفر
...!
من هم مجبورم ببینم
و می‌بینم
پَر مَرغی از بامی رو به سنگفرشِ سپیده‌دَم
سقوط می‌کند.