تکوينِ سخاوتِ مِی

دَمِ همين خوابِ سحرگاهیِ خودم به خير
که می‌توانم با تمامِ علاقه بميرم و
باز همچنان حلاجِ حوصله باشم.

(من پنبه‌ی شما را خواهم زد!)
هر دَم آفتاب را به بازارِ مسگران می‌بريد!؟

(مُرده‌شويَت ببرد پاره نانِ به خون جويده!)

دَمِ همين کلماتِ روشنِ خودم به خير
که سَرَم برای چه خواهد شدِ هيچ فردايی درد نمی‌کند.

شما شاعرانِ معاصرِ من!
واژه‌ها هرگز کهنه نمی‌شوند
باز هم از ماه بگوييد
اَبرهای بی‌خودِ اين همه سايه‌سار
در حالِ رفتن‌اند.