تو باید یک‌جایی همین اطرافِ‌ آشنا باشی

تجریش،‌ تورنتو،‌ اهواز
حوالی اَترک،‌ آسمان آبیِ آمل، نور
و آفاقِ آشناتری ... آنجا.

بعضی هنوز حدس می‌زنند
معنیِ خاصی
پشتِ خوابِ واژگان من است،
شیئی و ستاره و پندار
مرغِ هوا، حروفِ حَیّ، چهره‌ی آدمی.

چه فرقی دارد
از بالا رو به پایین که بیایی
سمتِ چپ خیابان
سمتِ راستِ توست،
صبح‌ها شکلی از رفتنیم
عصرها خستگانی که بازمی‌آیند،
رویا باخته، بی‌امید،‌ اندکی معترض!

به این بادِ بی‌نشانِ خبرچین
اصلا اعتماد نکن!

طبیعی‌ست که بعد از آن همه اضطراب
حالا پناه می‌برم به دعا،
به سادگی، به سهمِ همین هرچه که هست،
هرچه که بود
هرچه که خواهد شد.

سقاخانه‌های کوچکِ دخیل،
بُن‌بستِ طولانیِ تا آن‌همه دور،
تَوَکّلِ روشنِ حالا بیا به‌بعد،
رازِ چراغ،
انتظارِ ناممکنِ بی‌امید،
و بازگشتِ بی‌باورِ‌ آدمی از انعکاسِ‌ آواز خویش،
پس کی خواهی آمد ... علاقه‌ی تا آخرین دقیقه!

اُهو، اُهو، اُهووو ...!
فقط بازماندگانِ رودهای بزرگ می‌فهمند.