تنها گرسنگان می‌فهمند

دارد یک صدایی می‌آید
دور است این صدا و من انگار
دارم آواز کسی را می‌شنوم.
عجیب است
چه طورِ دل‌انگیزی دارد این انتهای غریب!
گوش کن ببین
تو واژه‌ی روشنی نمی‌بینی
حرفِ بخصوصی نمی‌فهمی
معنی آسانِ بوسه‌ای نمی‌شنوی!

فقط می‌بینی که باد می‌آید
می‌فهمی که چیزی هست
می‌شنوی انگار آواز کسی می‌آید.

خوابگردِ یک صبح زود
زود و خیس و خزانی
یک خیال قشنگ، و رَدِ رویایی دور
دور از هر چه تو دیده‌ای
دور از هر چه تو خواهی شنید
دور از هر چه فاصله، از هر چه فهمیدن ...

به همین زودی ناامید شدی
و شب آمد و آسمان خلاص ...!؟
پس آن همه آواز عجیبِ آینه‌بین چه می‌شود؟
احوالِ اینجا نبودنِ ما ...!؟

هیس ...!
بیا ببین چه ماهِ درشت و گلگونی
در این پیاله‌ی می می‌تابد.
پس من از کجا آمده‌ام
که این همه کلمه
دور و بَرِ دیدگانِ بارانی‌ام قدم می‌زنند
نفس می‌کشند، زندگی می‌کنند
و فقط راهِ دور خانه‌ی مرا بلدند؟!

بی‌فایده است
باید بروم.
برهنه‌ی بی سنجاق،
برهنه‌ی بی آسمان حتی،
بی ماه، بی مداد وُ
دلی که "مولوی" می‌داند،
که راز، که رویا
که "ری‌را"ی من می‌داند،
و بعد ... از هر اتفاقِ نیفتاده‌ای ... می‌فهمم
ملایکی از نواحی نور
به خوابِ من و آسمان و آینه می‌آیند،
و ما بخشوده می‌شویم!
بخشوده می‌شویم از هر چه همین حدود،
از هر چه بود،
از هر چه هست،
یا هر چه خستگی ... که سنگ، که سیاهی،
که نان و سکوت!
خدایا ... می‌خواهم بمیرم و نبینم این چلچله
در خوابِ دی‌ماهِ بی‌دلیل مرده است،
بمیرم و نشنوم این کودکانِ هق‌هق‌پوشِ بی‌پدر
در گریه ... به خوابِ سنگ!
بمیرم و نفهمم
که کی صبح خواهد شد و باز شب است وُ
باز بسیارانِ من
با دلِ شکسته به خانه برمی‌گردند!
منظور من از دعای ستاره، همین است
مردمانم از اندوهِ نان و چراغ و کوچه می‌گویند،
می‌گویند کاری از من وُ
این کلماتِ کوچکِ زبان‌بسته برنمی‌آید.
می‌گویند هر واژه فقط
سهمی گِره‌خورده در خوابِ خستگی‌ست.

خسته‌ایم و خواب می‌بینیم،
خواب کسی از دوردست دریا و گریه‌های بلند:
که ما بخشوده می‌شویم
بخشوده می‌شویم از هر چه هست
یا هر چه که خستگی ...، که سنگ، که سیاهی،
که نان و سکوت!
پس ای زنِ از مادرم آمده، "ری‌را"!
...
گریه که فرصت نمی‌دهد ...!