تمام

چه ساده با گريستن خويش زاده می‌شويم و
چه ساده در گريستن ديگران می‌ميريم.
اما ميان دشواری دريا و تبسم کرانه، فاصله‌ای‌ست.

لب اگر تشنه، جام شوکرانش در پيش،
دل اگر تنها، هزار دشنه‌ی پنهانش در پشت.

چنين که در اواسط واژه و معنا معلقيم
مگر به روزنکی در حصار بی‌سايه، بی‌ديوار،
ورنه در مويه‌های موهن مرگ، کو چراغی!؟
چراغی کو تا سپيدگانِ بی‌ترديد، زانوی فتيله نلرزاند؟!

دريغا، فاصله‌ای‌ست ميان آب و سراب،
يک دست بنای اشاره و
يک دست مزار خواب.