تمامت نکردم، تمامم کن

پائیزان پلور، بارانهای شمال، سطور مستمر، نقطه، نا!
باد، بالا دست، ذهن ظریف علف، بابونه، برودت، با!
پسین آمل و طعم کبود پنج‌شنبه‌های فراق،
دقیقه‌ای دور، کنار شعله‌های شبِ اهوازی ...

(پرنده، هی پرنده‌ی بی‌پروا!
در پی آن فوج گمشده بر مه آشیانه مساز!
من ساختم، باد آمد و همه‌ی رویاها را با خود برد.)

بی‌جفت و فوج، از موجی به دیگر موج،
حالا هی برو!
دریا در سینه‌ات گهواره گزیده است.

نرفته من حالا، حالا به هر دامنه که می‌رسم
پسین سایه‌ها را از چشم تو خواهم گریست
و دردی عجیب
که از آن دهان بی‌بوسه خواهم چید!

آه دوری‌ات فرود سنگ و فراق آن ستاره‌ی سبز!
چرا تا همین دقیقه پیش
غافل از آن قرونِ پسینه
مضمون کهنه‌سالِ تسلیت را نمی‌دانستم!؟