ترانه‌ی متواری

ماه! ماه ناگزير!
ماه! ترانه‌ی متواری!
از انعکاس اندوه آسمان مگر
مژه‌ی مرطوب ترا ببوسم،
ورنه ديگر از آن ستاره‌ی سفرکرده نامی نيست.

ماه! ماه ناگزير!
ماه! ترانه‌ی متواری!
من می‌دانم، می‌دانم اگر شب نبود
بعد از آن نم‌نم ملکوت
رنگين‌کمانی شگفت در بستر گونه‌های تو می‌روييد.

پس، ديده در پسِ آستين خويش، به سايه خواهم رفت،
بی‌صدا گريستن، دشمنِ مغموم را دلشاد نمی‌کند.