ترانه‌ی تعطيلات

دورانِ به سر رسيده را ديگر درنگی نيست
کليدی کهنه در کف آبچالِ پيراری
شد آمد لولای دری در باد
صفوف هزار قفلِ فرسوده به رويای شنبه‌ای ديگر،
و تا چشم،‌ برهنه بر انتهای جهان می‌نگرد
سايه‌سار کسی برای پرسش نيست.
راستی مگر نشانی آن دريچه‌ی بی‌پرده را که می‌دانست؟

پرنده‌ای از بام کومه‌ای متروک،
دزدانه به جانب گردباد می‌گريزد.
گويی اين باد نابالغ
همه باردار از برودت باروتی خام است،
و سايه‌سار نهال زيتونی در زمينه‌ی تاريکی
به گمانم شايد تقارن تفنگی باشد
تقارن تفنگی کهنه که بر شباهتِ خوابهاش
تکيه داده است.
دريغا! دورانِ به سر رسيده را ديگر درنگی نيست.