ترانه ی یازدهم - ز

سَحَر، صحبتِ سایه‌ها
وَرجه وُرجه‌ی نور
خواب، خانه، دریچه، پرده‌ها
بوی پوشالِ کولرِ کهنه
کلماتِ غلیظ، قاعده، انهدام.

کارِ هر صبحِ زودِ همین همسایه‌ست
عطرِ توامانِ اسفند و قندِ سوخته و تریاکِ قندهار
و ماه نرفته هنوز
چُرتِ نوشینِ چکه‌های آب
عموها به کویت
خواهرها به جنوب
و اصلا ولش کن!

خواب، خانه، دریچه، پرده‌ها
و پچپچه‌ی شب‌مانده‌ی بیوه‌ای با خویش.
ماه نرفته هنوز
ماه ... خسته از شیفتِ هزاران شبِ مثل هم.

چه تیری می‌کشد کمرگاهِ نور!
بلور از جاخوابِ آشفته‌اش پیداست
راه‌ها رفته، رویاها کُشته، رختخواب‌ها دیده
که باز هنوز سی‌ساله به خوابی که بعدش چه، بعدش کو،‌ بعدش کی؟

اول یادش رفته بود کجاست
عطرِ توامانِ شب و سُرفه و شوهر بود
از درزِ دریچه تو می‌آمد
غبارِ اشیاء آزارش می‌داد
فردا آخرین روزِ‌ آذرماه بود.
نه بلور خانم
تازه ما هنوز به شهریور تشنه هم نرسیده‌ایم!

نایِ کهنهْ‌نان و نایلون می‌آمد
کیف کهنه‌ای روی میز
ماه، رفته
هوا، روشن
راه ... دور!
و کلماتی غلیظ، و خنکا، و صبح
عطرِ صابونِ گلنار و
جای خالی حلقه‌ای روشن بر انگشتِ منتظر.

زن
رو به ساعتِ دیواری چیزی گفت
شبیه خفه‌شو، بخواب،‌ آرام بگیر
حوصله کن ثانیه‌شمارِ بی‌پرس‌وجو!

حالا همه چیز پیدا بود
صدای قاشق و استکانِ سرد می‌آمد
کِشِ دورِ کوپن‌ها بُریده بود
ماتیکِ کهنه‌اش بوی کافورِ مُرده می‌داد
خطِ لرزانِ لبش به کهربای تشنه می‌مانست
کلید مثل همیشه گیرِ کوچکی داشت
صدای بستن در آمد.

کوچه تا ترسِ کاملِ خستگی، خلوت بود
دوید ... اما به سرویس نرسید
جاده‌ی مخصوص کرج دور بود
کارفرما ... زن نداشت.