ترانه ی یازدهم - ر

تو هیچ از خودت پرسیده‌ای
چرا این چراغِ شکسته
این همه حوصلهْ‌نویسِ شبتابِ خسته است؟
بادِ این بی‌هرکجا وزیده، لعنتی، بی‌سواد است.

رو به دریا رفتنِ یارانِ ما
حتما دلیلی داشته است
ورنه من که می‌دانم استعاره‌ی آسانِ دریا را
در اوراقِ‌ کدام کتابِ کهنه نوشته‌اند.

بی‌خود نپرس
غروبِ‌ آن پنج‌شنبه‌ی باران‌ریز
به رویای کدام سفر از ساحلِ ستاره گذشته‌ام.
به تو چه؟

منظورِ‌اصلی شما
اشاره به آغازِ روزی از همین روزهای روشن است
که مردمان ما بالایِ بالایِ کوه رفته‌اند
بالایِ بالایِ کوه، آسمان پیدا نیست
پرنده، راه، سفر، ستاره پیدا نیست
اما یک چیزی ...
از آن‌جا یک چیزی پیداست:
پیداست
پُشتِ بسته‌ترین دروازه‌های بی‌چراغ چه می‌گذرد!

حالا من از تو می‌پرسم:
او که برای رسیدن صبح
تنها در ایوانِ خانه‌ی خویش به خواب رفته است،
آیا آفتابی‌ترین افق‌های دوردست را هم خواهد دید؟