ترانه ی چهارم - شین

 تنها کودکانِ سینه‌خوارِ ستاره و آهو می‌فهمند
چرا شب همه شب
پریونِ هفت پرده‌ی لافتا می‌آیند
به حیرتِ آدمی از سهمِ علاقه اشاره می‌کنند
و باز به بالایِ بهشتِ بوسه‌ها باز می‌گردند.

خودم به تو خواهم گفت
از دیگران مپرس.

من در قُمارِ همین علاقه‌های آسانِ آدمی
گریه‌ها از دامنِ دریا برده و
خواب‌ها به قیمت همین بیداریِ بی‌خیال باخته‌ام.

گوش کن
من خودم شنیدم
پرنده‌ای که تازه از بالای بهشتِ بی‌مگو آمده بود
داشت با باد
از سکوتِ ستاره و آهو سخن می‌گفت.

هی شیرخواره‌ی خسته
اولادِ هفت پرده‌ی لافتا
تو باید سنگ‌ها کشیده باشی
تا سَبُک از ترسِ این گردنه بگذری.