ترانه ی چهارم - الف

در ایوان علف‌پوش کهربا
صندلی بود
سایه بود
و سکوت
خلوتی‌های عصر،‌ احتمال، انتظار.

و بعد خوابِ کبوتر بود
و عط
ری از عادتِ غروب
کُندرِ کهنه در آتش
پُر از آوازهای هَمرازِ هوا بود
و بوی خوشِ آخرین زنی
که از مقابل ایوان
رو به راهی که راهی ...!

قطارِ قدیمی
آن سوتر از ریلِ نور و نقره
انگار چشم به راهِ آخرین مسافرِ خود بود.

زن، تنها بود
کسی انگار
یک چیزی رویِ صخره‌های بلند نوشته بود
قرار بود از راهِ "نخجوان" به جانب جایی دور برویم
ای کاش اوایلِ شبِ پیش
راه می‌افتاد.

نیامده بود هنوز
زن گفت غیرممکن است.

از جانبِ شمالی‌ترین ردیفِ اَفراها
آوازِ کسی در باد
خبر از احتمالِ باران می‌داد.

دیگر دیر شده بود
بعد از تمامِ نقطه‌چین‌های شکسته
هنوز جای چند واژه‌ی آشنا خالی بود.

مرد سیگارش را خاموش کرد
کتاب را بست
کلاه حصیری‌اش را برداشت
و خانه ...
که می‌دانست خانه خیلی دور است.

کسی نبود
آنها آمده بودند
او چمدانش را برداشت
یقه‌ی بارانی‌اش را بالا زد، گفت:
- کلید خانه با من نیست!

یک جُفت کفشِ کتانی
و رَدِ پوتین‌ها
تا انتهای عصر.